بخاطر تجربه ی حس متفاوت و سختی که تو صعود جبهه جنوبی دماوند برام پیش اومد . چیزی بین خودم و خدا...
در گوشه ای از آسمان- ابری شبیه سایه من بود
ابری که شاید مثل من- آماده ی فریاد کردن بود
من رهسپار قله و او راهی دره- تلاقی مان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود
: خسته نباشی.[پاسخی پژواک سان از سنگ آمد]
این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک روشن بود
بنشین! نشستم، گپ زدیم- اما نه از حرفی که باما بود
او نیز مثل من- زبانش در بیان درد الکن بود
او منتظر تا من بگویم- گفتنی های مگویم را
من منتظر تا او بگوید، وقت اما- وقت رفتن بود
گفتم که لب وا میکنم [با خویشتن گفتم] - ولی بغضی
با دستهایی آشنا، در من به کار قفل بستن بود
او خیره بر من، من به او خیره- اجاق نیمه جان دیگر
گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود
گفتم: خدا حافظ.- کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود
تا قله یک نفس باقی نبود- اما غرور من
با چوبدست شرمگینی- در مسیر بازگشتن بود
**
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم- هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود.
(محمد علی بهمنی)